حكيم ابوالقاسم فردوسى

233

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

درماند . فرنگيس گفت : مهربانم ، غم مرا مخور ، بر باره‌اى آتش نعل و بادپا بنشين ، و از توران زمين برو و جان خود بدر بر . شادى من زنده ماندن تست . اندرز كردن سياوش فرنگيس را سياوش گفت : مهربانم ، خواب من به حقيقت پيوست ، و زندگيم به پايان رسيد ، تو پنج ماه است از من باردارى ، به دلم افتاده كه پسرى به دنيا مىآورى ، كىخسروش نام كن . و زان پس سياوش آزاده مرد * رخان را به سوى فرنگيس كرد ورا كرد پدر و دو با او بگفت * كه من رفتنى گشتم اى نيك جفت آنگاه شاهزاده با همهء ايرانيان راه ايران در پيش گرفت . چون نيم فرسنگ راه بريدند افراسياب و سپاهيانش آمادهء كارزار ، نمايان شدند . سپهدار توران چون ايرانيان را از دور ديد به دل گفت : سخن گرسيوز راست بود كه سياوش سر به طغيان برداشته است . چون ايرانيان دانستند كه افراسياب به روى آنها شمشير خواهد كشيد به شاهزاده گفتند : اكنون كه تورانيان مىخواهند خون ما را بر زمين بريزند ، اجازه بده بر ايشان بتازيم ، تا دليرى و دستبرد ما را دريابند . سياوش اجازه نداد ، و چون نزديك افراسياب رسيد چنين گفت از آن پس به افراسياب * كه اى پر هنر شاه با جاه و آب چرا جنگجوى آمدى با سپاه * چرا كشت خواهى مرا بىگناه سپاه دو كشور پر از كين كنى * زمين و زمان پر ز نفرين كنى گرسيوز بدسرشت فريبكار كه در كنار سپهدار توران بود برآشفت و گفت : اين سخنهاى نادرست مگو ، اگر قصد جنگ ندارى چرا با زره و تير و كمان نزد شاه آمده‌اى ؟ سياوش چو بشنيد گفتار اوى * به دو گفت كاى ناكس زشت‌خوى به گفتار تو خيره گشتم ز راه * تو گفتى كه آزرده گشته است شاه آن گاه دگر بار به چهرهء افراسياب نگريست و گفت : خون چون